جملات شرطی

 

جملات شرطی نوع اول

 جملات شرطی برای بیان عملی  به صورت مشروط به کار می رود.

احتمال انجام عمل را در زمان آینده بیان می کندوقید زمان آن نیز آیِنده می باشد. ساختار آن به صورت زیر می باشد

جمله امری /جمله آینده ساده +جمله حال ساده+If

برای ساخت آینده ساده از افعال کمکی زیر می توان استفاده کرد

Will/can/shall/may

 

If Ali comes, we will go on a picnic.

اگر علی بیاید ما به یک نیک خواهیم رفت.

 

If you want to go out,put on your coat.

اگر می خواهی بیرون بروی کتت را ببوش

 

 

جملات شرطی نوع دوم

 جملات شرطی برای بیان عملی  به صورت مشروط به کار می رود.

احتمال انجام عمل را در زمان حال بیان می کندوقید زمان آن نیزحال می باشد. ساختار آن به صورت زیر می باشد

جمله آینده در گذشته ساده +جمله گذشته ساده +If

برای ساخت آینده در گذشته ساده به صورت زیر عمل کنید.

ریشه فعل+might/Would/could

If Ali came, we would go on a picnic.

اگر علی می آمد ما به یک نیک می رفتیم..

 

 در شرطی نوع دوم برای گذشته فعل  to be  فقط از

   Wereاستفاده می کنیم.

If I were a rich man,I would buy a garden.

اگر من ثروتمند بودم یک باغ می خریدم

Supermarket Encounter

 

A young man was walking through a supermarket to pick up a few things when he noticed an old lady following him around. Thinking nothing of it, he ignored her and continued on. Finally, he went to the checkout line, but she got in front of him. "Pardon me," she said, "I'm sorry if my staring at you has made you feel uncomfortable. It's just that you look just like my son who just died recently." "I'm very sorry," replied the young man, "Is there anything I can do for you?" "Yes," she said. "As I'm leaving, can you say 'Goodbye mother'? It would make me feel much better." "Sure," answered the young man. As the old woman was leaving, he called out, "Goodbye mother!" As he stepped up to the checkout counter, he saw that his total was $127.50. "How can that be?" he asked, "I only purchased a few things!" "Your mother said that you would pay for her," said the clerk.

دعای باران

 
هزاران نفر برای بارش باران دعا می کنند غافل از اینکه خدا با کودکی ست که چکمه هایش سوراخ است !

کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم